تبلیغات
دنیای من ستایش - اندر احوالات ستایش خانوم
سلام به همه
وقتتون بخیر

دختر گلم سلام
امروز اومدم از تو،از خودِ خودت بنویسم...

حدود یک ماه پیش صبح که ستایش از خواب بیدار شد دیدم تموم پاهاش پر از دونه های قرمز شده، مثل جایی که پشه زده،بچه م خیلی اذیت می شد،چون شدیدا خارش داشت
2 روز بعد بدتر شد،بردمش دکتر.

دکتر گفت: فقط گزیدیگه.پشه،مورچه یا کک...ولی مدل گزیدگیش شبیه کک هستش
تعجب کردم آخه کک چه جوری اومده توی خونه مون!!!

خلاصه یک شربت واسش نوشت و یک پماد ترکیبی

دارو ها ستایش رو بهتر کرد ولی بازم روز به روز دونه ها بیشتر می شد تا اینکه 5 روز پیش علاوه بر تمام پاهاش،دست هاش و دور کمرش و گردنش هم پر شد و خیلیییییییییییییییییییی اذیت می شد.

و یک شب که خونه ی مامان جونش خوابیده بود تا ساعت 5 صبح بیدار بوده و مدام بدنش رو می خارونده

همون روز صبحش با اینکه امتحان فاینال زبان داشتم رفتم دکتر تا بپرسم چیکار کنم تا بچه م این قدر اذیت نشه!!!
دکتر گفت:چون ستایش زمینه ی آلرژی داره گزیدگی بیشتر روش اثر می گذاره
 اگه بخوای دقیقا بفهمین که به چی آلرژی داره باید ببریش تهران،کلینیک آلرژی

خلاصه این بار دکتر دارو رو قوی تر کرد و دو تا قرص ضد حساسیت نوشت...

3 روز دارم قرص ها رو بهش دادم و خداروشکر بهتر شد...

البته بابایی گلش هم خونه رو کلا سم پاشی کرده...چون 3 بار یک حشره ی سیاه رنگ دیدم که کوچیکه
نمی دونم کک چه شکلیه؟! شاید کک باشه
خدا خیرش نده حتی من و باباش هم جون سالم به در نبردیم!!



خب حالا از این خانوم جیگر بگم که پریشب که مهمونی بودیم سوره ی توحید رو برای همه خوند و بعدش صلوات فرستاد و حسابی تشویق شد
البته خوندن به شرط لواشک!!
تا رسیدیم خونه جایزه شو از باباییش گرفت، دخملم عاشق لواشکه!!




هفته ی پیش خونه ی یکی از دوستای بابایی شام دعوت بودیم و خیلی سفارش کرده بودیم یه غذای ساده درست کنن،چون سری پیش خیلی خودشون رو اذیت کرده بودن بنده خداها
خلاصه وقتی سفره پهن شد و غذا رو آوردیم ستایش همش نگاهش به آشپزخونه بود تا یه غذای دیگه بیارن
غذا سالاد الویه بود که ستایش دوست نداره!!
هنوز سر سفره ننشسته بودیم یک دفعه ستایش گفت: مامانی غذای دیگه ای ندارن؟!!!!!!

خدا رو شکر صاحبخونه نفهمید،گفتم نه دیگه همه می خوایم سالاد بخوریم...
بعد از 2 دقیقه باز سوالشو تکرار کرد
خلاصه دخملم گرسنه بود و از غذای دیگه خبری نبود
همه شروع به خوردن کردیم،جاتون خالی خیلی هم خوشمزه بود!!
 وقتی مطمئن شد از غذای دیگه خبری نیست
گفت: مامانی برای منم بریز
یه قاشق خورد ولی با اکراه
گفتم: دیدی مامانی خوشمزه س!!
گفت:آره خوشمزه یه! خودم می خورم
خلاصه همه شو با نون خورد و بعدش هم ماستشو خورد
و من تعجب کرده بودم چون توی خونه که می درستم نمی خوره
این جوریه دیگه! آدم از گرسنگی هر چی باشه می خوره!!!



جند روز پیش مهمونی بودیم و ستایش داشت چهاردست و پا راه می رفت یکی از مهمونا بهش گفت: ستایش داره مثل ببیی راه میره
بلافاصله بلند شد و گفت: نه من بزرگ شدم ببینین و بعد راست ایستاد و قدش رو نشون داد
بچه م حسابی بهش بر خورد



راستی دخترکم راننده شده حسابی!!!

یه روز صبح با هم رفتیم پارکینگ خونه مون سه چرخه سواری
رکاب زدن رو تازه یاد گرفته بود و خیلی خوشحال بود
ولی دیگه از دور زدن خبری نبود و مدام می کوبوند و در و دیوار یعنی نمی تونست هم رکاب بزنه هم دور

اما الان دیگه یه راننده ی به تمام معنا شده
خوب رکاب می زنه و همزمان دور می زنه
آفرییییییییین دختر مامانیییییییییی
آفرییییین دختر بابایییییییییی...




خب حالا بریم عکس بازی

اول عکس هنر خودم رو بگذارم
با کمک دخملم شیرینی درست کردم
و ستایش هم خمیر بازی کرد

البته چون عجله داشتم و کلاسم دیر می شد ظاهرش زیاد خوب نشد ولی جاتون خالی بسیا خوشمزه بود

اینم شیرینی پاپاتیای مهین پز



حالا بریم سراغ عکس های دخمل عسلم


قربون دختر باربی خودم برم با اون خنده ی ملیحش!!!



یه وقت خسته نشی مامانی!!
صندلی گذاشتی جلوی کمدش و در حال خالی سازی کشو و به هم ریختن اتاقش!!



هوا گرم شده و ستایش حسابی کیف می کنه!!!
آب بازی در بالکن خونه مون...


2 هفته پیش با مامانم اینا رفته بودیم یه روستا تو دل کوه
یه جای زیبا و باصفا
طبیعت بکر و دست نخورده
البته حیف که همسر عزیزم نبود و جاش خیلییییییییییییییی خالی بود



ستایش به کمک باباجونش مسیر رو طی می کنه!



و ستایش که مثل همیشه از دیدن آب ذوق زده شده!!



از این عکس دقیقا 10 تا گرفتم تا یکیش خوب شد
بس که این وروجک حواسش جای آب بود
عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم



این عکس خیلی جالب شده!!
ستایش داره سنگ پرت می کنه داخل آب
توجه به چاله ی ایجاد شده روی آب توسط سنگ......



لبخندت را عشق است...



این عکس مربوط به دیروزه که عصر رفته بودیم تفریح
ستایش نقل مجلس شده!!



 و لحظه ی رفتن و غروب زیبای خورشید

ممنون بابت همراهی تون



تاریخ : جمعه 12 خرداد 1391 | 10:40 ق.ظ | نویسنده : مامان مهین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.