تبلیغات
دنیای من ستایش - دخترک بلای ما
سلام دوستای مهربونم

این روزها اکثر مردم درگیر خونه تکونی و خریدای عیدشون هستن.
آره به همین راحتی یک سال گذشت و ما هنوز در حیرتیم که کی گذشت؟!!

من هنوز هیچ کار واسه ی خونه نکردم
اصلا حسش رو ندارم
گذاشتم آخر سال که بابایی ستایش مرخصی بگیره و همه جا رو برق بندازیم

و اما از خریدهای عید بگم که امسال با این گرونی وحشتناک خیلی ها موندن چی بخرن!!
چی نخرن؟

خریدای عید واسه ی ستایش جونم تموم شد و فقط یک جوراب شلواری مونده

دیگه حالا دیرم میشه که عید بشه تا لباس های نازش رو تنش کنم



دخترکم این روزها خیلیییییییییییی شیرین زبون و حاضرجواب شده
بعضی وقتها حرفهایی می زنه که می مونم چی جوابشو بدم



و بعضی وقتها با چرب زبونی و ناز و عشوه خاممون می کنه تا کاری که می خواد انجام بده

چند روز پیش باباییش از بیرون اومد و رفت لباس هاش رو عوض کنه
وقتی اومد پیشمون یک پیرهن آبی خوش رنگ تنش کرده بود

یک دفعه ستایش بدون مقدمه بهش گفت: اون پیرهن آبیتو من بخوررررررررررررررررررررم!!!!!!

وای که مردیم از خنده خیلی بامزه گفت...



دیروز گوشی موبایلش رو برداشته و خیلی جدی و رسمی میگه: الو سلام.خوبین؟ من؟ من موسوی هستم.
قربونت برم من مامان ، بزرگ شدی دیگه خودتو به فامیلیت معرفی می کنی!!!!!!!!



هر وقت می خواد یه کاری بکنه که می دونه من و باباش بهش اجازه نمیدیم مثلا میگه: مامانی من خیلی ناراحتم. آخه من خیلی دوست دارم با کیف گیره های کوچولوم بازی کنم...

یا مثلا میگه: مامانی ببین چقدر من ناراحتم!!!!!!!!!!
اون سی دی که دخترا و پسرا توی مهدکودک بازی می کنن برام می گذاری؟

این قدر این دی وی دی ترانه های کودکانه شو دوست داره که اگه ولش کنیم تا 2 ساعت می شینه و نگاه می کنه و باید اول ازش قول بگیریم که واسه ی چشمات خوب نیست و هر وقت مامان یا بابا گفت باید خاموشش کنی...



یه چیز الان یادم اومد
یه روز ستایش و باباییش رفتن بیرون. توی خیابون باباش یکی از دوستاشو می بینه و یه کم با هم صحبت می کنن. وقتی اون آقا میره ستایش میگه: بابایی این آقاهه چرا سرش مو نداشت؟
هههههههههههه
باباش میگه: توی دلم گفتم 2 روز دیگه بابای خودتم همین جوری میشه



دخملی خیلی اهل کاره. هر موقع می خوایم غذا بخورم زودی خودشو می رسونه و بهم کمک می کنه اگه بخوایم روی میز غذا بخوریم
، وسایل رو دونه دونه ازم میگیره می گذاره روی میز که البته میز توی آشپزخونه نیست....اگه روی زمین بخوایم بخوریم جای سفره رو می دونه و میره برمیداره و پهن می کنه

عاشق اینه که من ظرف بشورم
تا می بینه شروع به ظرف شستن کردم میاد روی صندلی می ایسته
و مدام ازم می پرسه این مال کیه؟ کی توش غذا خورده؟
بعدش میگه: مامانی پس من کی بزرگ میشم همه ی ظرفا رو بشورم؟!!



دیروز ناخونامو دیده میگه: وای مامانی چرا ناخونات اینقدر بلنده؟!
گفتم: من مامانم.خانمم. کوچولو که نیستم. باید ناخونام بلند باشه
بعدش میگه: خودت گفتی اگه ناخون بلند باشه مورچه ها میرن زیرش و کثیفش می کنن اون وقت مریض میشی هاااااااااااااا!!!!!!!!!!!!
امان از دست تو



عاشق قیچی و کاغذ بریدنه
که البته چند روزه از دستش جمع کردم
چون خانوم خانوما پاچه ی یکی از شلوارهاشونو با همین قیچی کوچولو  2 سانت پاره کردن...





اینم یه مدل بازی...



اینجا ستایش جون در حال دیدنه همون دی وی دی که گفتم، خوابش برده



اینم ژست گرفتن دخملم
فداش بشم من



خب ممنون که همراهمون بودین و حرفامون رو خوندید

امشب اگه خدا بخواد عازم مشهدیم

اگه لایق باشم برای همه ی شما دوستای خوبم دعا می کنم

شما هم برامون دعا کنین به سلامتی بریم و برگردیم
التماس دعا




تاریخ : چهارشنبه 17 اسفند 1390 | 10:01 ق.ظ | نویسنده : مامان مهین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.