تبلیغات
دنیای من ستایش - مامان جونی تولدت مبارک + نگاهی به عکس های اخیر ستایش جون
سلام عزیزان من

امروز تولد مامان مهینه. خودمو میگم هاااااااااااااااااااااااااااااا

اینم  تبریک واسه ی خودم



پس خوش باشین و بخندین


و من سراپا شور و نشاطم که خدای بزرگ همسری مهربون به من داد تا در کنارش روزهایم را شب کنم و شادی ها و غم هایم را باهاش تقسیم کنم

 ...همین جا برات می نویسم زندگی من

همسر نازنینم،عشقم، زندگیم هر آنچه که دارم مدیون وجود تو هستم

تویی که همیشه کنارم بودی و هستی و مثل کوه پشتم وایستادی

تویی که قلب مهربونت به بزرگی آسمونا و کهکشوناست و سرشار عشق و محبتی



خدایا شکرت...

خوشحالم که زندگی ام به لطف خدا شیرینه و شیرینی زندگی مون  روز به روز شیرین تر و عزیزتر میشه

و باز خوشحالم که در آستانه ی 29 سالگی دختر گلی دارم به اسم ستایش که تموم زندگی مو به پاش می ریزم...



خوشحالم که پدر و مادری دارم سرشار از لطف و مهربونی که از داشتنشون به خودم می بالم


و خوشحالم که دوستانی دارم که همیشه کنارم بودن و توی غم وشادی تنهام نگذاشتن


خدایا به خاطر همه ی داشته ها و نداشته هام شکرت...

و امروز اومدم چند تا عکس از دخترکم بگذارم

تا یادم بمونه توی این 29 سالی که از خدا عمر گرفتم خدا چقدر منو دوست داشته که همه چیز بهم داده

و از همه چیز باارزش تر فرزندی سالم...

مامان قربون اون چهره ی معصوم و مظلومت بشه



ستایش - عاشورای امسال



اینجا  چند تا از عروسکاشو جمع کرده میگه مامانی بیا با عروسکام عکس بگیرم



مامانی مامانی دورت بگردم که اینقدر خانوم شدی!!



قربون خنده هات بشم که منو آروم می کنه



2 تا کش برداشته آورده میگه مامانی موهامو خرگوشی ببند



مامانی نگاه کن شالت رو سرم کردم ناز شدم؟!!!!!



مامانی من دوست دارم همش با گلدون عکس بگیرم بیا دیگه!!!



خیلیییییییییییییییییییییی دوستت دارم گل مامانی

 
پی نوشت:
 
یکی از دوستای خوبم از هدیه ی روز تولدم پرسید. یادم اومد هیچی در موردش ننوشتم.
 
خب توی این دوره زمونه و با این خرج های بالا هدیه بستگی به شرایظ زندگی در اون مقطع زمانی داره
و مسلما هیچ وقت نشانه ی عشق و علاقه ی طرفین نیست...
 
امسال همسر نازنینم روز تولدم یا یک دسته گل لیلیوم و مریم اومد خونه. می دونه من عاشق گلم و وقتی عطر گل رو توی خونه استشمام می کنم خیلی حال خوبی دارم.
 
عصرش رفتیم بیرون دوری زدیم و من یک ادکلن و یک رژ لب خریدم. چیزایی که لازم داشتم.
 
و من بارها و بارها تأکید کردم که راضی به زحمتش نیستم چرا که خونه خریدیم و حسابی زیرقرض و قسط هستیم...
 
خلاصه 2 روز بعدش که جمعه بود رفتیم کوه و حسابی خوش گذروندیم.
 
خیلی وقت بود کوه نرفته بودم و دلم حسابی تنگ شده بود و باز همسر عزیزم می دونست که چقدر دلم هوای کوه کرده و با اینکه ماشین نداریم آژنس گرفت و من و ستایش رو خیلی خوشحال کرد
 بعدش رفتیم پارک تا دخترکم تفریح کنه و بعدش 3 پرس غذا گرفتیم و اومدیم خونه دور هم خوردیم.
 
این بود ماجرای تولد من
و مثل همیشه در کنار همسرم و دختر گلم بهم خوش گذشت.
 
خلاصه بازم طفلی شوهرم به خرج افتاد
خدا نگهدارش باشه



تاریخ : چهارشنبه 28 دی 1390 | 11:37 ق.ظ | نویسنده : مامان مهین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.