تبلیغات
دنیای من ستایش - خدایا مواظب دخترم باش!

امروز اومدم از اتفاقات اخیر زندگی دخترم بگم:

1-برای اولین بار چند شب پیش یك پیاله ی بلور از دست ستایش افتاد و شكست!

و این اولین چیزیه كه ستایش توی عمرش شكسته! فدای سرش

البته دلیلش این بوده كه مامانی همیشه حواسش بوده كه ظرف های ستایش و لیوان هاش شكستنی نباشه

(اینم یك تعریف از خودم)

پیاله ی زیتون شور رو برداشته بود تا بره روی مبل بغل بابایی بشینه و بخوره (ستایش همه نوع  زیتون خیلی دوست داره)تا رسید جلوی مبل از دستش افتاد روی سرامیك ها و شكست،من ناخودآگاه گفتم وای مامان جان، ستایش با یك نگاه ناراحت و پرغصه بهم نگاه كرد و ماتش برده بود بلافاصله گفتم: اشكالی نداره و به بابااحمد اشاره كردم هیچی بهش نگه كه خیلی ترسیده.

خلاصه زودی بغلش كردم تا روی شیشه های پودر شده راه نره و باباش رفت سراغ جاروبرقی

2- دو سه  شب پیش موقع شام دخترم زیاد گرسنه نبود و بازیش گرفته بود صندلی شو آورده بود و گذاشته بود كنار سفره.

هر چی گفتم بیا  سر سفره بشین قبول نكرد. نشست روی صندلیش و روی صندلی جلو عقب می رفت. یك دفعه زیادی اومد جلو و با سر رفت توی سفره و با زانوش توی ماهیتابه ی املت ها. خداروشكر زیاد داغ نبود زود با دستم پاشو پاك كردم ولی عسلم ترسید و زد زیر گریه!

3- این اتفاق هر وقت یادم میاد تنم می لرزه!!!!

ستایش تاب بازی می کرد. البته تابش هم حفاظ داره هم کمربند!اما من حواس پرت کمربندش رو نبسته بودم. داشت تاب می خورد که گفت مامان می خوام بیام پایین.

من داشتم ظرف می شستم. گفتم: یک لحظه صبر کن دستکش ها رو از دستم در بیارم. خلاصه اصلا فکرشو هم نمی کردم که خودش تصمیم به پایین اومدن بگیره! چون حدود 60،70 سانت ارتفاع تابش از کف خونه ست.

یک دفعه صدای جیغش من و باباش رو که درگیر یک کار بود، هراسون و وحشت زده کرد!

جیغ زدم یا امام زمان بچه م!  2تایی دویدیم طرفش.نمیدونم چطوری افتاده بود پایین چون صحنه رو ندیدم ولی خودش زانوشو گرفته بود.

خدا رو شکر سرش به زمین نخورده بود چون هیچ اشاره ای به سرش نمی کرد. بیشتر ترسیده بود!!

خوشگل خانوم زیادی احساس بزرگی کرده حفاظ رو داده بالا و من خاک بر سر هم که کمربند نبسته بودم!!! واسه ی همین اومده جلو که بیاد پایین. اگه کمربند رو بسته بودم چون نمی تونه بازش کنه هیچ اتفاقی نمی افتاد. بازم خدا رو 1000 مرتبه شکر که به خیر گذشت.

من همیشه میگم: فقط خدا نگهدار بچه هاست. و گرنه اتفاق و حادثه همیشه در کمین بچه هاست ولی خدا خیلی هوای بچه ها رو داره! قربون خدا برم!

بعد اون اتفاق به باباییش گفتم: تاب رو بیاره پایین تر تا اگه یه وقت خانوم مستقل بخوان بیان پایین پاهاش به زمین برسه و باز نیفته زمین.

4- چند روز قبلش که تاب بازی می کرد کتاب هم دستش بود و داشت شعر می خوند(ستایشم توی تاب  معمولا باید یک اسباب بازی یا کتاب دستش باشه!)

خلاصه کتابش افتاد پایین صدامون زد که کتاب رو بهش بدیم. باز من و بابایی دستمون بند بود. یک دفعه دیدم جیغ زد ولی صحنه ش دیدنی و خنده دار بود!

نمی دونم چرا فکر کرده دستش می رسه خودش کتاب رو برداره!

زیادی اومده جلو ولی چون کمربند داشته از تاب آویزون شده بود! یعنی تاب چپه شده بود و ستایش در حالتی که سرش پایین و در 20 سانتی زمین و پاهاش هوا بود آویزون شده بود. خدا مرگم بده! خیلی به خیر گذشت. از یک طرف خنده م گرفته بود از یک طرف گریه!

آخه دختر شیطون بلای مامان! چرا بزرگ شدی اینقدر جسور و نترس شدی!!!!!

خیلی احساس بزرگی و مستقل بودن می کنه و این معمولا دردسر ساز میشه! تا حالاش که به خیر گذشته!

خدایا  شکرت...

اینم یک عکس از 1/5 سالگی ستایش جونم/ محرم پارسال (واسه تنوع)




تاریخ : دوشنبه 11 مهر 1390 | 12:03 ب.ظ | نویسنده : مامان مهین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.