تبلیغات
دنیای من ستایش - ستایش و دریا
سلام دخمل مامانی و بابایی
 

سلام به همه ی دوستای گل گلابم
نماز روزه هاتون قبول باشه
 آخرین شب قدر ما رو فراموش نکنین

سفر دوم ما هم به سلامتی تموم شد و در آرزوی دیدن دوباره ی دریا برگشتیم.

ستایش بر خلاف تصورم که عاشق آب بازیه از رفتن تو دریا می ترسید

شاید دلیلش دیدن موجها بود  که یک دفعه میومدن به طرفش.

می دوید به طرف آب تا صدف یا ماسه هایی که تو مشتش بود پرت کنه توی آب اما تا می دید یک موج میاد به طرفش فرار می کرد به طرف ساحل البته این براش یک بازی شده بود و کلی می خندید.
 


راستی یک چیز بامزه:
توی مسیر شمال بودیم

بابایی ستایش گفت: چه جالب این داروخونه رو ببینیند اسمش هست داروخانه ی دکتر شیرزاد!
همه نگاه کردیم و بلافاصله ستایش گفت: بابایی واقعاااااااااااااااااااااااااا
با همون آهنگ خانم شیرزاد سریال ساختمان پزشکان


اینم یک عالمه عکس از ستایش و دومین سفر تابستونیش

(عکسها زیادن امیدوارم براتون باز بشه)

روز اول و آشنایی ستایش با دریا
پاهاشو می گذاشت روی پاهای بابااحمد و بابااحمد توی آب راه می بردش


 


اینجا دیگه تقریبا آشنایی اولیه صورت گرفته



الهی بگردم مامانی خیلی دوست داشتم تموم عکسات با مایو باشه
اما توی شهرمون مایو اندازت پیدا نکردم



مثل کنار رودخونه و آبشار که سنگ پرت می کرد توی آب اینجا صدف یا ماسه پرت می کنه  توی آب و حسابی مشغول شده!



اینجا داره ماسه ها و صدف ها رو پرت می کنه توی دریا.




ستایش و ماسه بازی



الهی مامان فدات بشه که چشمات توی آفتاب باز نمیشه. عینک داشتی اما استاندارد نبود می ترسیدم چشمای نازت آسیب ببینه/ در اولین فرصت واست یک عینک آفتابی خوب می خرم



بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب

زحمتی نداره با یک کلیک باز میشه پس حتما ببینید




ستایش در تالاب گل لاله - بندر انزلی



این یک نما از تالاب



اینم یک مغازه در بازار بندر انزلی هم نام دخملم



بالاخره یک بار خانوم مؤدب ایستادن تا ازشون عکس بگیرم



هوراااااااااااااااااااا واسه ی ستایش جونم مایو پیدا کردم



الهی مامان فدات بشه چه حالی می کنی



این چاله رو بابایی واسه ستایش جون درست کرده تا توش آب بازی کنه



واااااااااااااااااای دریا طوفانیه و یهو موج می زنه و چاله ی ستایش رو خراب می کنه و ستایش رو عصبانی



از ماسه بازی سیر نمی شه!



ستایش در نمک آبرود - اینجا بالای کوهه و تازه از تله کابین اومدیم پایین



اینم ژست جدید عسلی من - بهش میگم لبخند بزن- این مثلا لبخنده



اینم ابتکار سمانه جون مامان آوینا که من ازش یاد گرفتم البته نه به اون قشنگی






تاریخ : سه شنبه 1 شهریور 1390 | 10:02 ق.ظ | نویسنده : مامان مهین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.