تبلیغات
دنیای من ستایش - ستایش و سفر تابستونی

سلام دختر گلم.سلام دوستای خوب و مهربونمون. نماز روزه هاتون قبول باشه. خیلی التماس دعا داریم عزیزای من.

بالاخره بعد از یک سفر نسبتا طولانی و با کلی خاطره و روزهای خوش، شکر خدا صحیح و سالم به خونه مون برگشتیم. اصفهان، شهرکرد،فارسان و طبیعت زیباش و بعدش یاسوج.و حسابی 3 تا استان کشورمون رو دور زدیم.

ستایش جونم هم حسابی کیف کرد

و من با دیدن خوشحالی و شادی ستایشم دوری و دلتنگی همسرم رو راحتتر تحمل می کردم.

عزیز دل مامان جای بابایی خیلی خالی بود توی سفر مدام می پرسیدی بابایی کجاس؟ اونه یه؟(یعنی خونه یه؟)

هروقت با بابااحمدت صحبت می کردم خوب متوجه می شدی که بابایی پشت خطه و می گفتی می خوام با بابایی الو کنم.

اگه حواسم نبود و قطع می کردم شاکی می شدی و مجبورم می کردی دوباره بزنگم تا حسابی با باباجونت حرف بزنی.

-تلام بابایی خوبی؟ کجایی؟ اونه یی؟ بیا پیش ما. من لفتم آبشار،لودخونه آب بازی کردم. توی آب تنگ (سنگ) انداختم(کاری که ستایش عاشقشه) اینجا خیلی بالایه(منظورش کوههای توی جاده و اطرافمونه)

وقتی توی مسیر کویر بودیم با دستش به 2 طرف اشاره می کرد و می گفت: بیاغون بیاغون(یعنی بیابون) (آخه عسل مامان،بابایی که دستای نازتو نمی بینه!) خلاصه هرچی یادشه به بابایی میگه. بعدش می بینم بادقت داره گوش میده به حرفای باباش ولی هیچی نمیگه میگم:مامان،بابایی چی میگه؟ جواب بده. میگه. ستاتش(اسمشو به بابایی میگه) من دختر نازیم. مامانی نازه. اذیتش نمی کنم.

خلاصه بعد از کلی حرف و درددل پدر دختر از هم دل می کنن و ستایش میگه کاری ندالی؟ بابای.اُدافظ..

خب می خوام از حرفای بامزه ای که توی سفر می گفتی واست نویسم.

- توی جاده هرجا کوه یا تپه ای می دیدی چندین بار می گفتی:مامانی نینا کن (یعنی نگاه کن)اینجا خیلی بالایه!

- به بیابون می گفتی: بیاغون

- وقتی یک ماشین می خواست ازمون سبقت بگیره می گفتی :نینا کن ماشین داره میاد پیش ما

- داشتی توی ماشین آب می خوردی همون موقع ماشین از روی یک دست انداز رد شد گفتی: ماشین باباجون لفت اینجا، آبا خید(یعنی ریخت)

- وقتی توی جاده در مسیر کویر بودیم مدام می گفت:باباجون واستا. من می خوام اینجا راه برم. (از بیابون خوشش اومده بود)

- توی یک تونل خیلی طولانی اول با تعجب نگاه می کردی بعدش که دیگه خیلی طولانی شد با ترس و ناراحتی گفتی: بسه از اینجا بلیم.منم واست توضیح دادم که تونل چیه و ترس نداره.بعد از اینکه چند تا تونل رو رد کردیم واست عادی شد.

- وقتی ماشین دایی حمید پشت سرمون بود یا ازمون سبقت می گرفت مدام واشون بوس می فرستادی.جالب اینجاس که توضیح هم می دادی. دستاتو جمع می کردی می گذاشتی روی لبت بعد می گفتی دایی حمید نینا کن بوسا رو می ریزم توی دستم بعدش فوت می کنم میاد پیشت. می گفتم مامانی دایی حمید صداتو نمی شنوه بعدشم زود بفرست ماشین دایی حمید رفت. دیگه تو رو نمی بینه. اما کاری به حرفای من نداشتی.آخ جیگر من بخورمت!!!!

 

- از بس تو آبشار و چشمه و رودخونه آب بازی کرده بودی وقتی لباساتو عوض می کردم نمی گذاشتی لباس تنت کنم. می گفتی من می خوام برم آب بازی!

- توی جاده وقتی ببیی ها رو می دیدی می گفتی: مامانی نینا کن ببیی ها دستاشونو می ذارن روی زمین راه میرن. (دستاتو می گذاشتی روی زمین و برای من ادای ببیی ها رو در می آوردی!) الهی مامان قربون اون ذوقت بشه!!!!!!!!!

- وقتی بعد از یک مسیر حدودا 6 ساعته توی جاده وارد یاسوج شدیم وقتی شهر و خیابوناش رو دیدی با هیجان گفتی: مامان جون اینجا خیلی خوشگله!

- داشتی ویفر می خوردی رو به مامان جونت کردی و گفتی: مامان جون این خیلی خوشمزه یه بخور! دادیش به مامان جون یک دفعه پشیمون شدی گفتی : مامان جون بسه خوردی نخور دیگه. و حسابی ما رو خندوندی.

- از بس همه جا عکس می گرفتیم موبایل اسباب بازی خودتو برداشته بودی و می گفتی: مامانی وایستا عکس بگیرم. بعدش چند تا کلیدشو فشار میدادی و می گفتی:3،2،1  بعدش با دقت نگاه صفحه ی موبایلت می کردی و می گفتی: تموم شد

عاشق این کارت هستم. مامان فدات بشههههههههههههههههههههههههههه

 

 

 

 



تاریخ : سه شنبه 18 مرداد 1390 | 11:22 ق.ظ | نویسنده : مامان مهین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.