تبلیغات
دنیای من ستایش - سلام ستایش جون من

سلام دخترک ناز مامانی.امروز بعد از مدتها اومدم از تو بنویسم.با یه عالمه خبر جدید تو سال جدید.

ببخش گلم تو این مدت اینقدر درگیر بودم که نشد بیام واست خاطره بنویسم و از شیرین زبونی هات بگم.حتما می پرسی درگیر چی بودی؟ آخه دختر نازم اول با کمک و لطف خدای مهربون بعد  به برکت وجود تو نازنینم و با خوش قدمیت البته با هزار جور قرض و وام، من و بابایی تونستیم یک خونه ی نقلی بخریم و 5ام عید اسباب کشی کردیم.حالا اگه گفتی باید چی بگی ؟ باید بگی مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــه هورااااااااااااااااااااااااا

                                                               

 وای ستایش جونم اینقدر برنامه واسه ی اتاقت که دیگه واقعا مال خودته دارم!! دعا کن دخترم بابایی بتونه قرضاشو بده تا بتونیم همه چی واست فراهم کنیم.من و بابایی فقط و فقط آسایش و رفاه تو رو می خوایم عزیز دلم.

ستایش جون موقع اسباب کشی و چیدن وسایل شما خونه ی مامان جون بودی و 4 شب اونجا خوابیدیم.بعد از 5 روز آوردیمت خونه ی جدیدمون.خیلی جالب بود.با تعجب نگاه دور و بر می کردی.من و بابایی بدون اینکه حرف بزنیم فقط نگات می کردیم.به همه جا سر زدی.وقتی تو اتاقت رفتی و کمدت و اسباب بازیهاتو دیدی کلی ذوق کردی و خندیدی.معلوم بود که حسابی دلت واسه ی اسباب بازیهات تنگ شده.چون تند تند سبد اسباب بازیهات رو خالی می کردی.وقتی سبد خالی شد اول رفتی سراغ کره ی هوشت.یک ماهی می شه بابایی واست خریده.فدات بشم، چشم حسود کورهمون هفته ی اول همه شکل هاش رو یاد گرفتی بگذاری سر جاش.آخه از نظر باهوش بودن به مامانت رفتی.خب داشتم می گفتم خونه مون رو خیلی دوست داری و چون واست جدیده بیشتر از قبل بازی می کنی.

                                         

یادم رفت از عید نوروز بگم.البته عید امسال زیاد دید و بازدید نداشتیم.فقط 3 روز اول بود.بعدش که دیگه درگیر اسباب کشی شدیم.ستایش جونم با لباسای عیدت خیلی ملوس شده بودی.هر مهمونی که می رفتیم یک دست لباس جدید تنت می کردم.هر کی می دیدت می گفت:واااااااااااای چه قدر ناز شدی،مثل عروسکا شدی!! ولی وقتی کفش های خانومی ات رو می دیدن می گفتن:آخ کفشاشو نگاه مثل خانوما کفش پاشنه دار پاش کرده.خلاصه منم کیف می کردم نگات می کردم.فقط وقتی از دور نگاه هیکلت می کردم و ضعیفی ات رو می دیدم دلم برات کباب می شد مامان! ولی چیکار کنم دیگه.فقط باید خدا رو شکر کنم که سالمی.

 

                                           2عاذت جدید از دخترم:

1.خونه ی مامان جون که هستی وقتی می خوایم بریم خونه مون سراغ تک تک افراد خونه میری و با یک آهنگ قشنگ میگی:بابای. اگه خاله  تو اتاقش باشه میری در رو باز میکنی و بابای می کنی.همین طور سراغ دایی وحید و دایی مجید هم میری .و بابا جون و مامان جون.اگه هم پیداشون نکنی ول کن نیستی و اینقدر صداشون میزنی تا باهاشون خداحافظی کنی.

2.توی خونه راه میری و خیلی خوشمزه تو عالم خودت با خودت  حرف میزنی.میگی:مامان جون نیست.بابا جون نیست.احیب(وحید)نیست.مجید نیست.آله نیست.و تا می فهمی که من نگات می کنم یه خنده ی بامزه همراه با خجالت تحویلم میدی.بعضی وقتا هم میگی:مامانی نازه بابایی نازه.من نازه!! خلاصه داری کم کم جمله میگی.منم همیشه هیچی نمی گم تا شما به حرف زدنت ادامه بدی و من لذت ببرم

خب دیگه باید برم ولی بهت قول میدم دفعه ی بعد با عکسای جدید از لباسای عیدت برگردم. آخه امسال تحویل سال بین شب بود و شما لالا بودی و نتونستم موقع تحویل سال ازت عکس بگیرم.بعدش هم اینقدر سرمون شلوغ شد که وقت خالی پیدا نکردم  دعوام نکن دیگه عسلم.بهت قول می دم در اولین فرصت عکس بگیرم و بگذارم تو وبلاگت.

 

 

 

 



تاریخ : شنبه 20 فروردین 1390 | 12:38 ب.ظ | نویسنده : مامان مهین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.