تبلیغات
دنیای من ستایش - تولد یه مامانی خوشبخت :)
سلام دوستای نازنینم

خوبین؟
الهی هرجا هستین شاد و سرحال باشین...

خب امروز یعنی 28 ام دی ماه تولد مامان مهینه

تولدم مبارک


هورااااااااااااااااااااااااااا

اولا خوشحالم یک سال دیگه زنده بودم و لذت زندگی کردن در کنار عزیزانم رو چشیدم...خدایا شکرت

ثانیا یه چیزی یواشکی بهتون میگم من 30 سالم شده ولی هنوز 20 بیشتر نیستم

شوخی کردم...اصلا اهل این حرفا نیستم که سنم رو قایم کنم

ولی راستش خودمم باورم نمیشه 30 سال از خدای مهربون عمر گرفتم چقدر روزا زود می گذره...

ای روزگار.......


آره داشتم می گفتم،روزها چقدر زود می گذره!

دلم خیلی برای گذشته تنگ شده، برای روزهای خوش مدرسه،برای روزهای زیبا و به یادموندنی دانشجویی،

برای روزهای پرخاطره ی مجردی،فکر بد نکنین،من خدا رو شکر در کنار نازنین همسرم و دخمل قشنگم خوشبختم...
 
ولی اون روزها هم صفایی داشته واسه ی خودش...

و این روزها روزهایی هست که دیگه متعلق به خودم نیستم

خدای مهربون مسئولیت خطیر همسری و مادری رو بر گردنم گذاشته،خدا توفیق بده بتونم همسر و مادر خوب ونمونه ای باشم...

...و اما بگذریم از گذر ایام که از هر چه بگذریم سخن دوست خوش است...

عنوان پستم نوشتم تولد یه مامانی خوشبخت،خدا رو شکر خوشبختی رو با تمام وجودم حس می کنم،

وقتی همسرم این قدر مهربونه که به هیچ نحوی نمی تونم زحماتش رو جبران کنم!

وقتی دختر ناز و مهربونی دارم که با حرفای قشنگش واسم دلبری می کنه!

وقتی پدر و مادر نازنینی دارم که همیشه شرمنده ی محبتاشون هستم!

وقتی بهترین دوستای دنیا (حقیقی و مجازی) رو دارم که سرمایه های ارزشمند زندگیم هستند!

دیگه چی از خدای مهربونم بخوام...جز شکر نعمتش...

وقتی ساعت 9 شبِ تولدم در حالی که اصلا یادم نیست فردا تولدمه دوست عزیزم،مژگان جون برام یه اس ام اس پر از مهر و محبت می فرسته و تولدم رو تبریک میگه تمام وجودم سرشار از شادی و عشق میشه...و در ادامه روز تولدم زنگ میزنه و عذرخواهی میکنه که نتونسته بیاد پیشم و باز شرمنده م می کنه...

وقتی ساعت 12 شبِ تولدم در حالی با خستگی تمام در حال درس خوندن هستم،دوست خوبم،سمانه جون برام اس ام اس پر از لطف و مهربونی می فرسته و تولدم رو تبریک میگه،چشمام از شادی در اوج خستگی برق میزنه و تمام خستگی یک روزه ام از تنم بیرون میره...

وقتی خواهر گلم،مژده جون روز تولدم هدیه ای ارزشمند بهم میده،بی نهایت خوشحال میشم...

وقتی مادر مهربونم واسه تولدم کیک درست می کنه و میگه: ببرش خونه،بین درس خوندن که گرسنه میشی بخور! چی می تونم بگم جز اینکه شرمنده شون هستم...

و وقتی نازنین همسرم،بهترین مرد دنیا،برام با نهایت سلیقه،هدیه میگیره و منو خوشحال می کنه،بیش از پیش شرمنده ی محبت های بی دریغش میشم...خودش خوب می دونه اصلا در این اوضاع اقتصادی وخیم و گرونی های عجیب ازش هیچ انتظاری ندارم...

و من فهمیدم توی این زمونه ای که همه میگن:عشق و محبت و صمیمیت مرده،دیگه صفا و صمیمت مثل قدیما نیست...

خدا رو هزار مرتبه شکر که محبت و صمیمیت رو اطراف خودم می بینم و لذت می برم...محبتی که قلبا بهش اعتقاد و اعتماد دارم و میدونم همه ش قلبی و عمیقه...
خوشحالم که اطرافم پرِ از آدمایی که دوستم دارن و معنی واقعی محبت رو درک کردن...

می خوام به همه شون بگم به بودن در کنارتون افتخار می کنم....می خوام بهشون بگم خیلی دوستتون دارم و خیلی برام عزیزین...

اینا رو اینجا نوشتم تا واسه ی ستایشم بمونه تا بدونه چقدر راحت میشه محبت کرد! چقدر راحت دلی رو شاد کرد!!

فقط باید عاشق باشی دختر گلم...

************************

من خدایی دارم ، که در این نزدیکی است
نه در آن بالاها
مهربان ، خوب ، قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من،  ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد ، او مرا می خواند ، او مرا می خواهد …




تاریخ : پنجشنبه 28 دی 1391 | 06:03 ب.ظ | نویسنده : مامان مهین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.