تبلیغات
دنیای من ستایش - جشن یلدا در مهد و خداحافظی با مهد
سلام دوستای گلم
خوبین؟ خوشین؟

خب خیلی وقت بود دوست داشتم وب دخملم رو بروز کنم ولی خیلی درگیر و گرفتار درس و زندگی هستم!

...تا اینکه جشن یلدا در مهد ستایش بهانه ای شد برای پست گذاشتن!




نازنین دخترم،می خواهم مادرانه هایم را عاشقانه برایت بسرایم:


ستایش عزیزم، دخنرک مهربون و دردونه ی من

این روزها روزهای سختیه برای من و تو! روزهای دوری! روزهای دلتنگی!

کاش بدونی الان عمق وجودم چه آتیشی برپاست! کاش بدونی با هر حرکت دستم روی صفحه کلید،اشکی بر روی گونه ام می لغزه و هق هق گریه هام تمومی نداره!
عزیزدلم منو ببخش...منو ببخش که به خاطر خودخواهی هام تو رو از خودم دور کردم...منو ببخش که نمی تونم با تمام وجودم برایت مادری کنم...
وای ستایشِ من،قلبم تیکه تیکه شد وقتی  یه روز از خواب بیدار شدی و با ناامیدی گفتی: مامانی منو مهد نبر،منو خونه ی مامان جون نبر! گفتم: عزیزم مهد که یک هفته ست نمیری دیگه ثبت نامت تموم شده بود و قرار شد هر وقت دلت برای خاله عاطفه تنگ شد به مامانی بگی تا تو رو ببره مهد! ولی خونه ی مامان جون رو که دوست داشتی!
و تو گفتی: آخه من دوست دارم توی خونه باشم...توی خونه ی خودمون با مامانی باشم...مامانی بیاد با من بازی کنه!
من مامانی رو خیلی دوست دارم...
و من اون لحظه فقط دلم می خواست زار زار گریه کنم برای قلب مهربون و دلِ تنگت!
به آغوش کشیدمت و بوسه بارونت کردم!

و من به احترام قلب مهربونت و به خاطر چشمهای سرشار از دلتنگیت،روز 5 شنبه و جمعه رو خیلی کمتر درس خوندم و  به تو اختصاص دادم و با هم بودیم و خوش بودیم...


به خدا مامانی،دلم می خواد ساعتها بشینم و باهات بازی کنم، با هم بگیم و بخندیم،دلم می خواد ساعتها بغلت کنم و بوی تنت رو حس کنم ولی چه کنم!
این روزها خیلی برام حساس و حیاتیه! تمام زحمت چندماهه م رو باید توی این یک ماه جمع  و جور کنم!
آره گلم من و تو و بابایی با همیم،ولی دلمون خیلی برای همدیگه تنگه!
کنار همیم ولی حس می کنیم یک ساله همدیگه رو ندیدیم!
با اون قلب مهربونت برام دعا کن عزیزدلم...




روز بعد از جشن یلدا برنامه ی گریم صورت بچه ها و عکاسی انجام شد...

با اینکه زیاد از کار گریمشون راضی نبودم ولی خدا رو شکر ستایش جونم خیلی خوشش اومده بود و خونه که رفتیم دوست نداشت صورتش رو بشوریم! و خیلی ذوق داشت

و اما جریان خداحافظی ستایش با مهد:

من واسه ی 3 ماه برای ستایش ثبت نام کرده بودم تا ببینم اگه شرایط مطابق میل ما و ستایش بود،تا آخر سال ببرمش...

من و همسرم بی نهایت دوست داشتیم ستایش مهد بره،ولی وقتی از خودش پرسیدیم که ثبت نامت تموم شده،دوست داری بازم برات ثبت نام کنیم؟ با قاطعیت گفت:نه...درسته که ستایش واسه ی مهد رفتنش جز هفته ی اول دیگه اذیت نکرد ولی مثل خیلی از بچه های دیگه با علاقه هم نمی رفت!

انگار یه حالت اجبار براش شده بود که چون باباییش میره سرکار و مامانیش هم میره کتابخونه و درس می خونه باید بره مهد!

فکرشو نمی کردم دوری من اینقدر روی ستایشم اثر بگذاره! مربیش می گفت: " ستایش درس شما رو یه مانع دیده و فکر می کنه باید بره مهد تا مامانش درس بخونه،چون همزمان با مهد اومدنش شما درس خوندن رو شروع کردین! این باعث شده ستایش به اینکه مهد جای بازیه و خوش گذشتن فکر نکنه!
بچه های دیگه که صبح میان مهد،از بعدازظهر تا صبح روز بعد پدر و مخصوصا مادرشون رو خوب می بینن و تا حدودی ازشون سیر می خورن و روز بعد با علاقه میان چون احساس دلتنگی کمتری دارن نسبت به ستایش!
ولی ستایش فقط موقع ناهار و شب موقع خواب مامانشو می بینه و این باعث شده بیشتر از همیشه دلتنگ شما باشه و مهد براش جذابیت نداشته باشه"

مامانم و بابام هم خیلییییییییییییییییییییییی زیاد اصرار داشتن که ستایش رو نبرم مهد...
چون میدیدن ستایش با علاقه نمیره...
مامانم می گفت: ستایش،مامانش رو که زیاد نمی بینه پس به جای مهد مهد بیارش خونه ی ما تا لااقل ما رو ببینه و خدایی نکرده از نظر روحی آسیب نبینه!

این شد که من و همسرم تصمیم نهایی رو گرفتیم و قرار بر این شد فعلا نبرمیش مهد تا هوا هم گرمتر بشه و ببینیم چی میشه!
ولی خیلی دوست داریم از 4 سالگی حتما مهد بره!

خلاصه ستایش رو بردم مهد و با دوستاش و مربیش خداحافظی کرد و عکس یادگاری گرفت...

مربیش بی نهایت ازش راضی بود.می گفت: توی این 3 ماه یکبار نشده که من حتی اخم کنم به ستایش،خیلی دختر فهمیده و مهربونیه...
و درکش واقعا بالاست و حرفای بزرگانه می زنه...و من با تعریف های مربیش غرق لذت شدم و تشکر کردم!

آفرین بر دخترک گلم
من و بابایی خیلیییییییییییییییییییییییی بهت افتخار می کنیم نازنینم...

       

عکس ها در ادامه ی مطلب




ستایش در کنار دکور یلدا در مهدکودک



ستایش در کنار دوستای گلش
(البته روز 5  شنبه بود و بیشتر بچه ها نبودن)




و اما روز شنبه:



ای جانم یه عالمه فرشته کوچولو،خدا نگهدار همه شون باشه.
و اما جریان این عکس:
ستایش پهلوی فاطمه زهرای عزیزم نشست و بهشون گفتم مهربون و صمیمی بشینین تا عکستون خوشگل بشه!
خلاصه 2تایی دست تو گردن همدیگه کردن،و من و مربی شون مشغول صدازدن بقیه بچه ها بودیم. و اون تا وروجک هم همچنان دست تو گردن همدیگه داشتن...
لحظه ی عکس گرفتن تا گفتم آماده از هم جدا شدن و هر کدومشون سرشو گذاشت کنار بغلی
عجب شیطونایی هستن!
فاطمه زهراجونم رو ببینین چه سرشو گذاشته روی شونه ی عرفان! چشمم روشن خوشگل خاله!




روز برنامه ی گریم
ستایش و کاردستی هندونه ی یلدا

(البته فایل عکس اصلی رو مهد هنوز مهد تحویلمون نداده،این عکس رو خودم موقعی که ظهر اومده بودم دنبال ستایش با عجله ازش گرفتم)
.............
ممنون بابت همراهی گرمتون
 
در پناه حق



تاریخ : پنجشنبه 14 دی 1391 | 10:20 ب.ظ | نویسنده : مامان مهین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.