تبلیغات
دنیای من ستایش - عید غدیر مبارک + نماز خوندن دخترم،سیده ستایش
سلام

عید بزرگ غدیر رو خدمتتون تبریک میگم

انشالله تعطیلات و عید بهتون خوش گذشته باشه...




و اما عید زیبای غدیر یادآور روزی پرخاطره و فراموش نشدنی برای من و همسرم هست

8 سال پیش در عید غدیر در حرم امام رضا (ع) و پشت پنجره ی فولاد ما به عقد هم درآمدیم (10 بهمن 1383)

و البته این لطف بزرگ خدای مهربون بود که هم ما رو به هم رسوند و هم من به آرزوی دیرینه م یعنی عقد در حرم امام رضا (ع) رسیدم...

و خداروشکر این سالها که هنوز باورمون نمیشه به عدد 8 رسیده،برامون پر از عشق و گذشت و مهربونی بوده...

و هنوز هر وقت میریم حرم،به دیدن سفره ی غقدمون میریم، سفره ای که برای ما و در قلب ما همیشه پشت پنجره ی فولاد پهنه...

و من این زندگی رو مدیون لطف خدای بزرگ و مهربون و برکت و تبرک امام رضای عزیزم هستم...

خدایا شکرت...




مدتی بود دوست داشتم از نماز خوندن دخترم پست بگذارم

و امروز که عید سیداست،با دست پر اومدم تا از دختر گلم سیده ستایش براتون عکس بگذارم

و این عکس ها عیدی سیده ستایش خانوم به شما!


ستایش همیشه وقتی من و باباش می خوایم نماز بخونیم زودی خودشو می رسونه
بعضی وقتا همراهمون میاد و وضو میگیره...

جالب اینجاست که از هر جزء نماز،قسمتی از ذکرشو میگه،البته ما بهش یاد ندادیم خودش فقط شنیده و یاد گرفته

مثلا: قسمتی از سوره ی حمدو می خونه البته با اشتباه و بعد میگه ولضالین! بعد سوره ی توحید رو کاملا درست می خونه(البته این سوره رو ما بهش یاد دادیم)
یا موقعی که از رکوع بلند میشه میگه:سمع الله
یا موقعی که از سجده بلند میشه میگه: بحول الله
یا موقع دعای دست: صلوات میفرسته
و ...

اگه هم من یا باباش یا مامان جونش بخوایم نماز بخونیم و ستایش مشغول کاری باشه میگه نماز نخونین من دستم بنده!
الان میام...
و ما باید حتما منتظر بمونیم چون اگه شروع کنیم دیگه واویلاست!!!

مامان فدای لبخند ملیحت بشه!



و این جانمازی که توی عکس پهنه،جانمازیه که موقعی که من به سن تکلیف رسیدم مدرسه بهمون هدیه داد و من از اون سالها با همین جانماز نماز می خوندم و حالا دادمش به دخترکم...

مامان فدای تو





با اون دستای کوچولوی نازت چی از خدای مهربون می خوای عزیزدلم؟!
الهی عاقبت به خیر بشی مامانی




پی نوشت:
1- خدا رو شکر سفر مشهد با اینکه فقط 2 روز بود خیلی خوش گذشت و با انرژی مضاعف برگشتم تا بتونم بیشتر و بهتر درس بخونم
در حرم امام رضا یاد تک تک شما دوستای گلم بودم اگه لایق بوده باشم...
2- ستایش دیگه مهدشو دوست داره و باعلاقه میره فقط مشکلی که هنوز حل نشده بیدارشدن صبحشه که متاسفانه نمی تونیم خوابشو تنظیم کنیم مثلا شب زود بخوابه تا صبح بتونه 8 بیدار بشه و من بتونم زودتر برم کتابخونه و بیشتر بخونم! خیلی زود که بخوابه 11:30 هستش...
3- از درس خوندن هم بگم بد نیست ولی خیلی عقبم خیلی! چون هنوز کل کتابها یه دور نشده و طبق برنامه م باید تا آخر آبان ماه کتابها یه دور بشه ولی زیاد امیدوار نیستم چراکه حجم مطالب بالاست و من هم بدون کلاس و استاد خودم دارم مطالب جدید رو می خونم و مسلما بیشتر طول می کشه!
خیلی محتاج دعاتون هستم...دعا کنین نتیجه بگیرم،اگه امسال قبول نشم دیگه با خونه زندگی و بچه نمی تونم یک سال دیگه وقت بگذارم!!

" التماس دعا "

(91/8/23)

4- ممنون از همه ی دوستانی که با حضور گرمشون و نظرات قشنگشون من و دخترم رو مورد لطف همیشگی شون قرار دادند

ستایش امروز بعد از 4 روز استراحت در خونه،به مهد رفت...بچه م بدجوری سرما خورده بود.5 شنبه شب بین شب با صدای ناله ش از خواب بیدار شدم و در کمال تعجب دیدم تمام بدنش داغه داغه...یه شیاف براش گذاشتم و آب خورد و خوابید.بالای سرش بیدار موندم تا تبش اومد پایین. روز بعد یعنی جمعه هم تب داشت و با قطره ی استامینوفن تبش رو کنترل کردم تا روز شنبه ببرمش دکتر.طفلی ستایشم مدام می گفت گوشم و گلوم درد می کنه و فهمیدم که خیلی اساسی سرما خورده، متاسفانه شنبه دکتر خودش نبود و رفته بود مرخصی...مجبور شدم ببرمش دکتر دیگه. دکتر براش شربت سفکسیم تجویز کرد و گفت گوشش عفونت کرده.دکتر خودش هیچ وقت این شربت قوی رو نمیده ولی به خاطر عفونت گوشش مجبورم این شربت رو بدم...خدا رو شکر بهتره شده و تبش کاملا قطع شده...

خلاصه دیشب ستابش خونه ی مامان جونش خوابیده و صبح به باباجونش گفته منو ببرین مهد...فداش بشم من...دلش تنگ شده برای مهدش...زنگ زدم مهدش تا احوالشو از مربیش بپرسم میگه: باورتون میشه دیشب خواب ستایش رو دیدم.خیلی خوشحال شدم امروز اومد واقعا دلم تنگ شده بود براش!
خدا رو شکر که ستایش و مربیش همدیگه رو دوست دارن و من با خیالی راحت تر به درسم می رسم...

(مامانم کلی باهام دعوا کرده که اینم نتیجه ی مهد بردن بچه! اونجا پر از ویروسه و ستایش هم که که ضعیفه و زود میگیره! آخه مامانم اصرار داشت نبرمش مهد و ببرمش خونه شون.ولی من دوست داشتم به ستایش فرصتی بدم برای اجتماعی شدن و مستقل شدن! نمی دونم شاید اشتباه کردم!)



تاریخ : شنبه 13 آبان 1391 | 10:12 ب.ظ | نویسنده : مامان مهین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.