تبلیغات
دنیای من ستایش - مهر مادری و ...
سلام دوستای خوبم

سلام دخترک نازنینم

عزیزدل مامان و بابا دلمون خیلی تو رو می خواد...این روزا واسه ی من و تو روزای خوبی نبوده...وابستگی زیاد ما به هم و رفتن تو عزیزم به مهد باعث دلتنگی های فراوون و بی حدمون شده...اصلا فکرشو نمی کردم این قدر بهت وابسته باشم مامان!




و اما گزارش این روزای ما:

اول مهر ستایش جون رو بردم مهد...با علاقه رفت ولی ازم جدا نمی شد و البته منم ازش اصلا این انتظار رو نداشتم!
یک ساعت با هم مهد بودیم و ستایش مدام بین کلاسش و سالن در رفت و آمد بود و یکبار منو مجبور کرد باهاش برم داخل کلاس و منم حرفشو گوش کردم...

روز دوم یعنی یکشنبه ستایش حسابی سرگرم بازی بود و خوشحال ولی مدام می گفت مامانی من تنها اینجا نمی مونم تو هم پیشم باش... بعد از  ساعت حضور من در مهد راضی شد بمونه، ازش خداحافظی کردم و جلوی در مهد داشتم سفارشام رو به مربیش می کردم که با گریه اومد و گفت: مامانی نرو...خلاصه برگشتم و نیم ساعت بعد در حالی که سرگرم دیدن کارتون بود از مهد اومدم بیرون، تا رسیدم به در ورودی صدای گریه شو شنیدم،یه لحظه وسوسه شدم برگردم دلم براش کباب بود،ولی خودمو کنترل کردم و رفتم...ولی دلم مثل سیر و سرکه می جوشید...یک ساعت بعد رفتم دنبالش و ستایش با دیدن من زد زیر گریه و پرید توی بغلم...مربیش گفت: شما که رفتین  یه خرده گریه کرد و ساکت شد و سرگرم بازی بود...

روز سوم یعنی دوشنبه ستایش رو زودتر بیدار کردم و صبحونه شو دادم و ساعت 9 رسیدیم مهد،با اینکه روز قبلش قول داده بود تنها بمونه و براش جایزه هم خریده بودیم،اما تا رسیدیم گفت: مامانی نرو.فردا تنها می مونم.گفتم: قولت یادت رفته؟! حالا بریم ببینیم چه خبره!
خلاصه مدیر مهد که دید باز ستایش از من جدا نمی شه از مربیش خواست بچه ها رو ببره حیاط مهد تا تاب و سرسره بازی کنن و ستایش هم سرگرم بشه.خلاصه ستایش سرگرم بازی بود که من یواشکی اومدم بیرون.هنوز یک قدم از مهد دور نشده بودم صدای گریه شو شنیدم.دیگه دلم طاقت نیاورد و همون جا زدم زیر گریه...ستایش توی مهد و من توی کوچه و زیر سایه ی درخت گریه می کردیم...دلم خیلی پیش دخترم بود و نمی تونستم قدم بردارم و از مهد دور بشم ولی چاره ای نبود...باید این ریسمان وابستگی رو پاره می کردم! وابستگی که همیشه فکر می کردم از جانب دخترم هست  اما اون روز فهمیدم من هم خیلی بهش وابسته ام و دوری ازش برام سخته!
دخترم رو به خدا سپردم...
ظهر که رفتم دنبالش بر خلاف روز قبلش حسابی خوشحال بود و همه چی رو برام تعریف کرد و طی چند دقیقه با حرفاش قلب خسته و دل تنگم آروم شد...

و اما روز چهارم یعنی امروز ستایش باز هم از من جدا نمی شد و من فهمیدم که این براش یه عادت شده که من 1 ساعت پیشش باشم بنابراین علیرغم میل باطنیم خودمو قاطع گرفتم و در حالیکه گریه می کرد سپردمش به مربیش و ازش خداحافظی کردم... ظهر خوشحال و سرحال بود،فقط همون اول گفت چقدر دیر اومدی دنبالم...غذاشو کامل خورده بود و مربیش ازش خیلی راضی بود.

خدا رو شکر اوضاع داره بهتر میشه...

اینم ستایش در حال بوسیدن قرآن(روز اول مهر)



خدا نگهدارت باشه گل نازم...




تاریخ : سه شنبه 4 مهر 1391 | 09:03 ق.ظ | نویسنده : مامان مهین | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.