تبلیغات
دنیای من ستایش - این روزها...
سلام بر همه مهربونا

وقتتون بخیر

این قدر این روزها سرگرم خودم و درسهام و زندگی و بچه داری و مهمونی هستم که نمی فهمم کِی صبح میشه کِی شب!!!

بعضی وقتا باید خوب فکر کنم که چند شنبه ست!!!

...هفته ی پیش همسر جان 5 روز نبود و رفت رشت...منم بار و بندیلو بستم رفتم خونه ی مامانم و البته فرصت خوبی بود برای درس خوندن...

خیلی دوست دارم وقتم آزاد بود و از ته دل با فکری راحت و آسوده می نشستم درس می خوندم

نمیدونم چرا امسال این قدرررررررررررررررررررر رفتم تو فکر درس!!!
شاید اینکه یه دفعه به خودم اومدم و گفتم: دختر کجایی؟ داری 30 ساله میشی!!!
پس چی شد آرزوهات!!! هنوز لیسانس موندی و کار هم پیدا نکردی...یعنی این باید زندگیت باشه تا آخر عمر!!
یک زندگی راکد...نه...این اونی نیست که من می خواستم...دوست دارم فعال باشم...
باید فوق لیسانسمو بگیرم...مهم نیست کار پیدا کنم یا نه! مهم اینه که خودم باشم همونی که همیشه می خواستم...اگه بشه می خوام تا آخرش برم و دکترامو بگیرم...


ولی یه وقتایی میگم کاش این فکر نمی اومد توی سرم!!!! آخه واقعا بهم فشار میاد...

با اینکه همسر مهربونم خیلی کمک می کنه تا من بتونم بهتر و بیشتر بخونم ولی اصلا اون جور که دوست دارم نمی تونم درس بخونم...
آخه رشته ی خودم که نیست منم و حدود 15 کتاب 400 صفحه ای که البته 15 تا حداقلشه...
 
حالا فکرشو بکنین... نگهداری از ستایش و مسائل خاص بچه داری... خونه و زندگی و آماده کردن غذا و شستن ظرفها و ...مهمونی هایی که باید برم...مهمونداری کردن که البته عاشق این دوتام

کمی وقت باید برای همسرجان و دخمل جان بگذارم و تفریح کنیم تا کمبودمو حس نکنن...


می خوام ستایش رو ببرم مهد تا صبح ها بتونم بیشتر بخونم...

فدات بشم مامانی...این جوری برات بهتره اونجا حسابی بازی می کنی. میدونی که مامانی وقت نمی کنه باهات بازی کنه!!!




امروز رفتم براش مهدکودک ثبت نام کردم...
البته 2 هفته س که که میرم مهدهای مختلف رو می بینم و شرایطشونو می پرسم...از بین مهدهای مورد نظرم که خوب و مطمئن بودن یک مهد رو انتخاب کردم که مسیرش سرراسته و نزدیکش هم یک کتابخونه س و می تونم بعد از رسوندن ستایش برم کتابخونه و تا ظهر بخونم و یکی از مزایای مهم مهدش اینه که دوست گل ستایش، فاطمه زهرای عزیزم اونجاس و ستایش با دیدن فاطمه زهرا بیشتر به مهد علاقه مند میشه و راحت تر از من جدا میشه...

ان شالله از شنبه 25 ام شهریور می برمش تا با مربیش آشنا بشه و اول مهر آماده ی آماده باشه.

خدا کنه با مهد کنار بیاد چون واقعا وقتشو ندارم که هر روز باهاش برم مهد و تا ظهر با هم باشیم...



چند وقته ستایش خیلییییییییییییییییییییییییییییی با باباییش اخت شده و از صبح تا ظهر چند بار می پرسه چرا بابایی نمیاد! شاید چون کمتر وقت می کنم بهش برسم!
شبها حتما باید بابایی براش قصه بگه و پهلوی بابایی بخوابه!
غذاشو باید بابایی بهش بده...جالب اینه که 5 روزی که باباش نبود بی نهایت بدغذایی می کرد و فقط صبحونه می خورد و کلا بی اشتها شده بود.
خدا رو هزار بار شکر که وابستگیش به من کمتر شده و این برای هر دومون بهتره!



اینم یه عکسِ داغ مربوط به 1 ساعت پیش که ستایش جونم که از ثبت نام مهد برگشته و هوس شیر کرده!
نوش جونت عزیزدلم...




خدایا کمک کن این مدت به دخترکم فشار نیاد و مهد بهش خوش بگذره
خدایا مراقبش باش به خودت می سپارمش

الهی به امید تو


تاریخ : سه شنبه 21 شهریور 1391 | 11:49 ق.ظ | نویسنده : مامان مهین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.