تبلیغات
دنیای من ستایش - از دخترم می گویم...
سلام دوستان گلم

امروز بالاخره اومدم تا بعد از مدتها فقط و فقط از دخترکم بگم

دختر 3 سال و 43 روزه ی من این روزا خیلی شیطون تر شده!

کوچیک تر که بود دختر خیلی آرامی بود و اصلا فضولی نمی کرد ولی جدیدا تحرکش خیلیییییییییییییی بیشتر شده و من و همسرم در عجبیم که این همون ستایشه؟!!

نه اینکه کارهای خطرناک بکنه و یا اذیت کنه! فقط خیلی ورجه وورجه داره و چون از نظر جسمی هم خیلی ظریف و به قول امروزی ها باربی یا مانکن هستش دوست ندارم زیاد تحرک داشته باشه چون فکر می کنم همون ذره غذایی که خورده کمتر جدب بدنش میشه!

کارهایی که جدیدا می کنه:
مدام میره روی مبل ها و می پره پایین یا روی مبل بالا و پایین میپره یا به قول خودش لِی لِی میره!
کالسکه ی عروسکشو بر میداره و با سرعت میدوه و هلش میده!
وقتایی که سه چرخه ش توی خونه س همین کار رو با سه چرخه ش می کنه!
وقتایی هم که با سه چرخه ش میریم بیرون،خیلی تند رکاب میزنه به طوری که بعضی وقتا می ترسم کنترلشو از دست بده!
دکوراسیون خونه رو از عید عوض کردیم و الان مبل ها کنار آپنه!
وای که بعضی وقتا دیگه خسته م می کنه بس که میره از روی مبل بالا و بعدش هم روی اپن و ....



یه سی دی داره که مجموعه ای از ترانه های شاد کودکانه س که البته تصویریه و بچه ها توی مهد می خونن و خیلی آهنگای قشنگی داره
و ستایش حداقل روزی یکبار باید این سی دی رو نگاه کنه و حتی هرکار بچه ها توی سی دی می کنن ستایش هم می کنه و درواقع کاملا اداشونو در میاره و باهاشون شعر رو می خونه!

بعضی وقتا دور خونه مرتب می چرخه بعد می شینه میگه: مامانی خونه داره می چرخه!!!



خب از شیرین زبونی هاش براتون بگم که تمومی نداره و مدام برای من و باباییش دلبری می کنه!

- یه روز زیاد حالم خوب نبود دراز کشیده بودم و استراحت می کردم، ستایش با ناراحتی میگه: مامانی مریض شدی؟ زود خوب شو! بعدش اومد منو بوسید.
شبش موقع خواب میگه: مامانی حالت بهتر شد؟ استراحت کردی خوب شدی؟

مامان فدای اون دل مهربونت بشه!!!

- و اما یه مطلب از دخمل فهمیده ی خودم
دیروز گیر داده بود که باز سی دی براش بگذارم بعد از 1 ساعت تمام نگاه کردن
منم قبول نکردم و گفتم نمیشه برای چشمات خوب نیست برو یه بازی دیگه بکن.
ستایش قبول نکرد و می گفت: نه من سی دی می خوام. کم نگاه کردم
من: وقتی مامانی یه حرفی میزنه باید گوش بدی و بگی باشه.
ستایش: باشه مامانی.....و رفت سراغ کتاب هاش

- و کتاب،عشق تمام نشدنی دخترکم
اگر ساعتها براش کتاب بخونیم خسته نمیشه
وقتی هم که فرصت نیست زیاد براش بخونم یک کتاب رو می خونم و میگم: من خیلی کار دارم بقیه شو خودت بخون...
من میرم و حواسم بهش هست تا ببینم چیکار می کنه!
کتابی رو که یاد داره خودش می خونه و کتابی رو که یاد نداره با توجه به عکساش واسش داستان می سازه و بعضی وقتا هم شعر!!!



- دخملم خیلی دوست داره بزرگ بشه!
البته الانم بزرگ شده! یه وقتی که میگم شما هنوز کوچیکی و نمیتونی فلان کار رو بکنی! زود بهش بر می خوره و میگه: من که بزرگ شدم ولی هنوز باید بزرگتر بشم!
مثلا میگه: مامانی من دوست دارم بزرگ بشم همه ی ظرفا رو بشورم تو دیگه خسته نشی!
ای جانِ مامان،قربون دخترِ مهربونم بشم من!!!
یا میگه: من که بزرگ بشم می تونم توی خونه تنها باشم مامانی بره بیرون کاراشو بکنه!
 


- داشتم براش کتاب قصه می خوندم،داستان در موردبلبلی بود که بالش شکسته و ...
براش توضیح می دادم که پرنده ها اگه بال نداشته باشن نمی تونن پرواز کنن...
بعد از اینکه بادقت به حرفام گوش داد میگه:مامانی منم دوست دارم 2 تا بال بذارم پشتم و پرواز کنم و برم اون بالا بالا ها توی آسمون...
اینم آرزوی قشنگ دخملم!!!


- جالبه ها!!! این گذر ایام روی دخمل ما هم تأثیر گذاشته!
یه شب موقع خواب میگه: چرا همش روز میشه شب میشه؟
چرا همش باید بخوابیم؟
و من و همسرم موندیم جواب این دختر کوچولو رو چی بدیم!
خب راست میگه بچم! صبح بین 9 تا 10 از خواب بیدار میشه
چشم به هم میزنه بعدازظهر ساعت 3 تا 3:30 می خوابه و باز شب میشه و شب باید بخوابه!
میگم فکر کنم بچه ها همشون دوست دارن همیشه روز باشه و فقط بازی کنن و شیطنت!!



و اما علایق دخملم(اونایی که یادم میاد)
از بین میوه ها اول از همه عاشق هلوست و بعدش انواع میوه های تابستونی رو دوست داره مثل زردآلو،آلوزرد،آلوسیاه،گوجه سبز...
از بین غذاها: اول از همه ماکارونی... بعدش پلو با خورشی که گوشتش چرخ کرده باشه
آبگوشت هم خیی دوست داره

جدیدا علاقه ی خیلییییییییی زیادی به موبایل پیدا کرده و منم اصلا دوست ندارم با وسیله ای که مناسب سنش نیست بازی کنه!
خلاصه اینم شده یه دردسر جدید توی خونه ی ما


 
خب بریم یه کم عکس بازی

مدتیه برای ستایش بن بن بن خریدم و باهاش کار می کنم! البته خودش خیلی علاقه داره و هر روز میگه بیا به من یاد بده!
من فقط خوندن رو بهش یاد میدم ولی دیروز در کمال ناباوری دیدم روی تخته ی مغناطیسیش نوشته: آب

و جالب اینکه از سمت چپ می نویسه: یعنی اول ب رو نوشت بعد آ



ستایش مشغول بازی در اتاقش
اصلا متوجه حضور من و دوربین نشد!!



ستایش در پارک مشغول بازی



مراقب باشی نیفتی گل من!!



آفرین دخملم...موفق شدی!



و ستاش در حال خوردن بستنی بعد از یک ساعت بازی در پارک...خیلی می چسبه!
نوش جونت!
قربون اون لبای پر بستینیت بشم من!!



5شنبه تولد امیرحسین جون(پسرعموی ستایش) بود
اینم عروسک زیبای من آماده ی رفتن به تولد



اینم کیک خوشگل تولد 3 سالگی امیرحسین جون



ستایش و امیرحسین در حال بررسی کادوهای باز شده



و آخرین عکس
ستایش و دوستای نی نی سایتیش
(دوستان مون در کلوپ همشهریهامون در نی نی سایت)
به ترتیب از راست:آیسانا، ستایش و آوا کوچولو



البته 3 تا دوست دیگه ی ستایش هم بودن ولی راضی نشدن بیان عکس بگیرن
ایلیا جون
سلما جون
و یه ایلیا جون دیگه
ان شالله دفعه ی بعد یه عکس از روی ماهتون بگذارم...

خب دوستای گلم ممنون که این پست طولانی رو تحمل کردین!!

التماس دعای مخصوص از شما روزه داران عزیز دارم

ان شالله خدا توفیق بده از این ماه پربرکت بهره ی بیشتری ببریم!!


پی نوشت:

1- امروز همسر عزیزم از پایان نامه ش دفاع کرد...

برایت می نویسم نازنین همسرم:

تبریک میگم عزیزم. از صمیم قلبم برات آرزوی موفقیت و سلامتی دارم.
من و ستایش به داشتنت افتخار می کنیم
ان شالله روزی خبر قبولیتو در آزمون دکترا بشنوم

2- مدتی به دلایلی پستهام رو رمزدار کردم ولی راستش پشیمون شدم... خودم حس خوبی نداشتم و احساس می کردم توی دنیای مجازی غریبه شدم...
پس بیخیالش، رمزها رو برداشتم و دوست دارم با همه ی شما مهربونا دوست باشم...شما دوستای گلم و شما خواننده های خاموش وبم
نماز روزه هاتون قبول
التماس دعا






تاریخ : جمعه 30 تیر 1391 | 11:05 ق.ظ | نویسنده : مامان مهین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.