تبلیغات |
دنیای من ستایش زندگی شیرین تر از عسل با ستایش عزیزم
| ||
|
|
![]() نوشته شده توسط : مامان مهین ( شنبه 3 دی 1390 ) ( 01:07 ب.ظ )
زن را نمی شود درک کرد... زن را نمی شود فهمید... زن را نمی توان شناخت... زن را نمی توان عوض کرد... زن را حتی نمی شود فراموش کرد... زن را فقط می توان عمیــــــــــــــــــق دوســت داشت چتر حمایت او را احساس می کنی زمانی که خواهر توست! گرمای محبت او را احساس می کنی زمانی که دوست توست! هیجان و عشق او را احساس می کنی زمانی که عاشق توست! از خود گذشتگی او را احساس می کنی زمانی که همسر توست! پرستش و ایثار او را احساس می کنی زمانی که مادر توست! دعای خیر او را احساس می کنی زمانی که مادر بزرگ توست! بهترین راه حل او را میبینی وقتی که مشاور توست! و باز هنوز او استقامت دارد… قلب او بسیار ظریف و حساس است بسیار شوخ و شیطان بسیار فریبا بسیار بخشنده بسیار خوش آهنگ او یک زن است او یک زندگی است.... ![]() روز ولادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه (س)،روز زن و روز مادر رو به همه ی مادران و زنان فداکار ایرانی تبریک میگم... مخصوصا همه ی مادران و زنان خوب و مهربون که از وبلاگ ستایشم بازدید می کنن ![]() به مادر مهربان و دلسوزم تبریک میگم که بزرگترین و بیشترین زحمت رو برای من و حالا دخترم کشیده دستشو از همین جا می بوسم و فقط میگم: شرمنده تم مامان جون شرمنده ی همه ی محبتهای بی دریغانه که در حقم کردی و می کنی و فقط از خدا می خوام شاد و سالم باشی و سایه ی پرمهرت همیشه بالای سر ما... ![]() دو شب پیش یکی از بهترین دوستام این اس ام اس رو برام فرستاد که خیلی به دلم نشست... واسه ی همین اینجا هم می نویسم تا دخترکم بزرگتر که شد بیشتر قدر خودشو بدونه: چه حکایت جالبیست! کلمه زندگی با زن آغاز می شود و کلمه ی مردن با مرد! پس بناز به خودت که آغازگر زندگی هستی... ....خداوندا می نازم به خودم که زنم...که مادرم می نازم به این نعمت بزرگ که منو لایقش دونستی با وجود همه ی بی عدالتی ها به وجود خودم و عشق درونی ام می نازم و افتخار می کنم که ترجمه ی کلمه ی تمام "ظرافت های دنیا " هستم. خدایا شاکرم تو را به خاطر همه ی لطف و مهربانی که نثارم کردی و نزدیک سه ساله که منو لایق واژه ی زیبای مادر دونستی و چقدر عمیق و لطیف است این واژه... ![]() دخترکم... ستایشم خیلی خوشحالم که تو را دارم و خیلی ازت ممنونم که با صدای ناز و معصومانه ات منو غرق در لذت می کنی و بهم میگی: مامانی،مامانم،مامان خوبم دوستت دارم و من هزاران هزار بار بیشتر دوستت دارم و فقط میگم خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا شکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرت نوشته شده توسط : مامان مهین ( شنبه 23 اردیبهشت 1391 ) ( 08:31 ق.ظ )
سلام دوست جونا ممنون بابت محبت هاتون امروز اومدم با یه عالمه عکس از ستایشم که به دلیل تأخیر در بروز کردن وبلاگ تعدادشون بیشتر از سری اول شد که خب همه شونو همین جا می گذارم اول در مورد یه حرف بامزه ی ستایشم بگم: 5شنبه شب گذشته جلسه ی نامردی یا همون عقدکنون دعوت بودیم صبحش به ستایش گفتم:امشب می خوایم بریم عروسی و عروس خوشگلو ببینیم شما هم می خوای لباس عروس بپوشی و مثل عروس خوشگل بشی. ستایش یه کم فکر کرد و گفت: مامانی آخه من که بزرگ نشدم، باید گوشت بخورم بزرگ بشم بعد عروس بشم!!! وای داشتم می مردم از خنده... ![]() پریدم به طرفش و محکم بغلش کردم و بوسیدمش بعضی وقتا ستایش واسه ی خوردن گوشت اذیت می کنه و ما بهش گفتیم: پلوی خالی که فایده ای نداره،باید گوشت هم بخوری تا بزرگ بشی بری مهدکودک و مدرسه!!! این بود برداشت ستایش جون از حرفای ما ![]() خب حالا بریم عکس بازی اینم عروس کوچولومون کنار سفره ی عقد ![]() قربون اون ژست گرفتنت بشم من مامانی ![]() هفته ی پیش النگوی ستایش رو عوض کردیم اینم عکسش + لاک ناخن هاش + انگشتری که عمه جونش موقع به دنیا اومدنش بهش هدیه داد و چون براش تنگ شده بود دادیم براش بزرگ کنن البته برای انگشت انگشتریش اندازه تره ولی گفتم شاید دربیاره و گمش کنه این انگشت دیگه درآوردنش کار خودش نیست ![]() 2هفته ی پیش همراه مامانم رفتیم بنددره(از جاهای دیدنی شهرمون) ستایش حسابی کیف کرد ![]() اینجا ستایش به قول خودش می خواد سنگ بازی کنه کاری که عاشقشه و اگه ساعتها سنگ بندازه توی آب خسته و سیر نمیشه ![]() آتیش هم روشن کردیم و ستایش، چوب البته از نوع کوچیک جمع می کرد و پرت می کرد توی آتیش ![]() ستایش و دوستاش به ترتیب از سمت راست: ستایش جون،زینب جون، فاطمه زهرا جون و علی کوچولو چند وقت پیش تولد بابایی مهربون فاطمه زهرای گلم بود،الهی تولد 100 سالگی شون متاسفانه همین یه عکس رو داشتم که واضح تر بود انشاالله دفعه ی بعد که همراه بهترین دوستام دور هم بودیم جند تا عکس خوب و روشن و خوشگل از فرشته هامون می گیرم ![]() این عکس هم مربوط میشه به ایام نوروز که باز هم ستایش داره سنگ بازی می کنه ![]() ستایش و پسرعموش امیرحسین جون و دختر ناز دوست بابایی مبینا جون ![]() و باز ستایش در محل کار باباییش این عکسو خیلی دوست دارم نگاهت منو کشته مامانی!!!!!!!! ![]() و باز سرکار خانم مهندس ستایش ![]() ![]() خنده ات به من زندگی می بخشه نفسم ![]() و 3 عکس از بازی کردن ستایشم در ادامه ی مطلب ادامه مطلب نوشته شده توسط : مامان مهین ( شنبه 16 اردیبهشت 1391 ) ( 05:37 ب.ظ )
سلام دوستای مهربون دوستایی که چه من پست بگذارم چه نگذارم،چه بهشون سر بزنم چه نزنم منو شرمنده می کنن... خیلییییییییییییییی از حضورتون در وب دخترم خوشحال میشم دوستون دارم شهادت بانو حضرت فاطمه رو خدمتتون تسلیت میگم انشالله عزاداریهاتون قبول باشه خدایا به من توفیق بده بتونم دخترم رو فاطمه وار تربیت کنم خب از تأخیرم بگم که به دلیل مشکلی که برای لپ تاپ پیش اومده بود مدتی به نت دسترسی نداشتم فقط می تونستم بیام و پیام های پر از محبت دوستان رو بخونم... خیلی وقته از دخملم عکس نگداشتم واسه ی همین خیلی عکس رو هم جمع شده، پس به دو سری می گذارم تا راحتتر براتون باز بشه اول از خبر جدید بگم که دیروز اولین روز ورود ستایش به مهدکودک بود البته من شاغل نیستم و ستایش خودش خیلی دوست داشت بره مهد و منم دوست داشتم اجتماعی تر و مستقل تر بشه خلاصه با اینکه خیلی با علاقه و هیجان رفت ولی با اکراه وارد کلاس شد... من ازش خداحافظی کردم ولی توی سالن موندم تا ببینم چیکار می کنه با تعجب نگاه شیطنت ها و فضولی های بچه ها می کرد بس که خودش بچه ی آروم و ساکتیه!!! یک لحظه صدای گریه ش اومد ولی مدیر مهد ازم خواست که خودمو نشون ندم تا بتونه با شرایط کنار بیاد حدود یک ساعت بیرون نشسته بودم ولی ستایش هنوز مدام توی بغل مربیش بود و با بچه ها اخت نمی شد. مدیر مهد ازم خواست برم سراغش چون واسه ی روز اولش کافی بود ستایش تا منو دید پرید بغلم و بغضش ترکید و زد زیر گریه بردمش توی حیاط حسابی مشغول تاب بازی و سرسره بازی شد و گفت مامانی تو برو کاراتو بکن بعد بیا دنبالم اونجا حاضر بود باشه ولی توی کلاس نه! خلاصه کمی بازی کرد و اومدیم خونه... امیدوارم روزهای بعد شرایط بهتر بشه و اینم ستایشم آماده ی رفتن به مهدکودک اولین روز ![]() گل ناز مامان و بابا کنار سومین هفت سین زندگیش ![]() البته لازم به توضیحه که امسال تحویل سال خونه ی آقا جان (پدر همسرم) بودیم و اونجا سفره ی هفت سین انداختیم و روز بعدش فقط با هفت سینی که روی اپن آشپزخونه چیده بودم عکس انداختیم ![]() سیزده بدر اینجا خانوم طلا آماده شده تا با هم بریم محل کار باباییش![]() ستایش در محل کار بابایی کتابخونه ![]() مدیر آینده سرکار خانم مهندس ستایش ![]() ![]() من فدای چشمات بشم مامانی ![]() عروسک ملوس من ![]() نوشته شده توسط : مامان مهین ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 ) ( 12:04 ب.ظ )
سلام به یار و مونس همیشگی ام همدم و همراه زندگی ام دوست و یاورم همسر مهربون و زحمتکشم می دونم خیلی دیر شده اما خودت می دونی اینترنت نداشتم و نمی توستم بیام و برات بنویسم آره گلم، 12 فروردین برام یادآور زیباترین لحظه ها و شیرین ترین خاطراته روزی که با لطف و یاری خدای مهربون زندگی زیر یک سقف مشترک رو شروع کردیم و با هم عهد بستیم تا نفس داریم برای هم نفس بکشیم خدا رو شاکرم که این نعمت رو به من داد که 5 سال با توبودن زیر یک سقف پر از عشق و احساس رو تجربه کنم خدا رو هزاران بار شکر که توی این 5 سال بهترین و زیباترین تجربه ها و خاطرات رو در کنار هم ثبت کردیم و درکمون از زندگی مشترک روز به روز بیشتر و کاملتر شد... و از تو ممنونم که عشق و محبت خالصانه ات رو از من و دختر گلمون دریغ نکردی و همیشه از داشتن تو به خودم می بالم با تمام وجودم و با نهایت عشقم این روز بزرگ رو خدمتت تبریک عرض می کنم ان شالله خدا بهمون عمر بده 50 امین سالگرد ازدواج مون رو جشن بگیریم و دخترمون رو عروس کنیم که این بزرگترین آرزوی قلبی منه و امروز با حضور در این وبلاگ و نوشتن این مطلب دوست داشتم به دخترکم بگم که بدونه عشق مامانی و باباییش چقدر زیبا و پاکه و یادش باشه که همیشه این روزها رو به یاد داشته باشه چراکه سرآغاز بهترین و قشنگ ترین روزهاست و اما چون روز بعد از سالگرد ازدواجمون سیزده بدر بود و مثل همیشه با همه ی اقوام رفتیم گردش، به همین مناسبت واسشون یک سورپرایز درست کردم و بردم، همه بهمون تبریک گفتین و دور هم نوش جان کردیم جای همه ی دوستان خالی و این هم باسلوق مهین پز ![]() ![]() نوشته شده توسط : مامان مهین ( سه شنبه 15 فروردین 1391 ) ( 10:30 ق.ظ )
سلام به همه ی دوستای خوبمون عیدتون مبارک امیدوارم به همه خوش گذشته باشه و این 3 روز باقیمانده علی الخصوص سیزده بدر هم حسابی خوش بگذره و شاد باشین الهی دلاتون همیشه بهاری باشه خب امروز بالاخره فرصت پیدا کردم که بین همه ی دید و بازدیدها و مهمون داری ها بیام و اولین پست سال 1391 رو برای وبلاگ دخترکم ثبت کنم. به این امید که این وبلاگ و همه ی وبلاگ های دوستان گلم همیشه پایدار و حامل بهترین و شادترین خبرها باشه با توجه به فرصت کمی که دارم فقط تقویم های امسال دخملی رو می گذارم و باقی عکس ها باشه ان شالله برای بعد از 13 ام خب امسال 2 تا تقویم برای ستایشم طراحی کردم(البته خودم که از این هنرها ندارم و سفارش دادم و طراحی کردن واسم )یکی رو ستایش جون روز اول عید که رفته بودیم دیدن مامان جونش و بابا جونش بهشون هدیه داد و کلی خوشحال و ذوق زده شون کرد چون واقعا خوششون اومده بود... و این هم تقویمی که الان روی دیوار خونه ی مامانم نصب شده ![]() و این هم تقویم خونه ی خودمون ![]() خب تا سلامی دیگر خدانگهدار دوست جونا و وبلاگ جونم ![]() ![]() ![]() نوشته شده توسط : مامان مهین ( پنجشنبه 10 فروردین 1391 ) ( 09:15 ب.ظ )
بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک
شاخه های شسته،باران خورده،پاک آسمانی آبی و ابری سپید برگ های سبز بید عطر نرگس،رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوتر های مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه هاودشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب ای دل من گرچه در این روزگار جامه رنگین نمی پوشی به کام باده ی رنگین نمی بینی به جام نقل و سبزه در کنار سفره نیست جامت از آن می که می باید تهی ست ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ ![]() سلام به همه ی دوستان مهربون و همیشگی امروز در آخرین روز و آخرین ساعات سال 90 اومدم تا برای آخرین بار در این سالی که گذشت کمی با شما دوستای خوبم و دختر نازنینم حرف بزنم خدا رو شکر می کنم که امسال با همه ی خوبیها و بدیهاش برامون با تنی سالم به اتمام رسید و در کنار عزیزانم دوستانی ظاهرا مجازی اما قلبا و باطنا حقیقی پیدا کردم این وبلاگ بهونه ای شد برای دیدن دنیای پر از عشق و محبت تنی چند از هم وطنانم که با حضورشون در این کلبه ی کوچیک همیشه منو خوشحال و شرمنده کردند از همه ی شما ممنونم که باعث دلگرمی من بودین و از صمیم قلبم براتون آرزوی شادی و سلامتی دارم و در سال 1391 بهترین ها رو از خداوند بزرگ براتون خواستارم سال نو بر همه ی شما مبارک عزیزانم ![]() و تو ای دختر نازنینم پاره ی تن مامان و بابا کمتر از 16 ساعت دیگه سومین بهار زندگیت شروع میشه و من و بابایی خیلی خیلی خوشحالیم که تو یک سال دیگه بزرگتر شدی خدا رو شاکرم که گلی چون تو به ما بخشید و با ارزانی کردن بزرگترین نعمتش بر ما یعنی سلامتی ما رو سرشار از شادی و نشاط و عشق کرد. ستایش عزیزم با حضور گرمت در خونه ی کوچیک اما سرشار از عشق مون بر مامانی و بابایی منت گذاشتی و با شیرین زبونی هات با بازی هات با خندیدنات با مهربونی هات یک سال دل ما رو شاد کردی مامان فدای اون قلب مهربونت بشه که وقتی بهت میگم مامان غصه می خوره غذا نخوری میای منو می بوسی و میگی: مامانی ببین یه قاشق دیگه خوردم دیگه غصه نخور باشه؟ حالا بخند!! از همون خدای بزرگ و مهربونی که تو رو به ما داد،می خوام زندگی ات سرشار از سلامتی و شادی و خوشبختی باشه و در یک کلام، الهی عاقبت به خیر باشی عزیز مادر! همیشه لحظه ی تحویل سال خونه ی خودمون بودیم اما ان شالله امسال برای اولین بار قراره تحویل سال خونه ی آقاجان باشیم در کنار عمه آمنه که از شهرش اومده پیشمون و عموالیاس و عمو روح الله و پسر عمو و پسرعمه هات همه با هم سر سفره ی هفت سین بنشینیم و برای همه دعا کنیم ![]() برای سلامتی و عاقبت به خیری همه ی فرشته های کوچولو و از اونجا بریم دیدن باباجون و مامان جون... ان شالله به همه خوش بگذره خداحافط تا سال 1391 نوشته شده توسط : مامان مهین ( دوشنبه 29 اسفند 1390 ) ( 04:41 ب.ظ )
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||